بنام خالق هستیها
جشن سيادت
شهر غرق در سياهي پنهان چشمان عابران خسته و بي تاب سوسو ميزد. قلب آسمان، طنين الحمدلله ابوطالب را تاب نياورد و در ميان اشكهاي فاطمه بنت اسد سوخت... خنده،شادي،سرور،شعف... . بسم الله الرحمن الرحيم...آه، خداي من! الله اكبر. فريادش را ميشنوم، چه زيبا نامت را بر پهنه عالم رنگ زد. علي متولد شد.
آن شب ابرها هم، هم پاي فاطمه گريستند و اشكهايشان را به بهانه حسادت عشق الله به علي روانه زمين كردند.
ستارگان مكه، آن شب، آفتاب مهتاب را به زمينيان ياد دادند. آن شب، چشم ستاره ي ساره-دختر تيره جان مكه- هم با عشق به چشمان سياه او خنديد. آن شب تمامي آسمانيان و افلاكيان و كبريائيان بر اهل زمين نامه رشك پيچيدند. آري! علي متولد شد.
ماه آخرين توانش را براي طنازي به موجودات زميني فروخت. اما... خود ماه هم خوب ميدانست كه علي آمد؛ كه علي در آغوش گرم خدا
به زمين آمد.
خورشيد در پناه ابرها، خيمه زده؛ پرده هاي هفت رنگ رفاقت ابر و باران و خورشيد، صد رنگ شدند.
بلبلان اجاره اي درخت نارون ، قامت به قامت سرو زدند.
امواج دريا، ᾽نت الله اكبر را مرور كردند.
كوهها، رخت خاكي زمين را به تن كردند.
و خدايي كه علي، قران، محمد و خديجه را جان داد، تك بيت عشق را سرود.
انا اعطينك الكوثر فصل لربك و انحر ان شانئك هو الابتر
و فاطمه، دختر محمد و خديجه، بر سر زمين منت نهاد. و فاطمه متولد شد.
محمد،پدر عشق و آقاي عالم،علي را بر يگانه مادر عالم خواستگاري كرد.
حسن،حسين،زينب، ام كلثوم و محسن.و محسن تاب فراق يار را سر نكرد وجان را در راه عشق، زيبا فروخت.
زاده ي زهد وتقوا. بنده ي عشق و الله. خادم حق تعالي در دنيا.
فرزندانشان را با ميوه سيادت وبا شراب سعادت، روانه خانه خاكي دنيا كردند.
نوادگانشان را با عطر شجاعت، دل انگيز و شور انگيز منتي بر عام كردند.
سيد و سادات را، فرزند و نوه را، عشق و هستي را، نگين تاج پادشاهي را بر تكه اي از زر و زيب الهي، نقش زدند و آنها را به خاطر دل مردمان عام، محكوم به زندگي بر روي گوشه چشمي از زمين،آلوده به نفرت و كينه، خشم ،رشك و حسادت، ربا و ريا كردند.
سادات؛ سلاممان را پاسخ گوييد و درودمان را بر روح و جان پدرانتان پذيرا باشيد.
عيدتان مبارك.
التماس دعا.
نویسنده : فاطمه مقیمی


